تبليغاتX
*♥ДЯற!TД♥*






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


*♥ДЯற!TД♥*

خاطرات یه دختر شیطون و شر

 

سلام سلام

چطورین؟؟؟؟؟؟؟

چه خبرا خوشگلا؟؟؟؟؟؟؟؟

خوش میگذره؟؟؟؟

به من که همچی بد نمیگذره!

خیلی اتفاقای زیادی برام افتاده توی این چند وقته که اصلا نمیدونم کدومشو بگم؟؟؟؟

از سوتیاممممم که نگین کلی دادم!

خوب بذازین از اونجایی شروع کنم که داداشم کنکور کارشناسی داشت باید میرفتیم مشهد!

خلاصه کلی ذوقو شوقو هوووراااا که دریم میریم مشهد

خلاصه هیچی بارو بندیلو جمع کردیم رفتیم مشهد!

چه مسافرتی....!

پر سوتی

چقدم میخندیدیم

اون موقعیکه ما رفتیم مشهد داشت برف میومدددددددددددددد

کلی کیف داد ما با خانواده ی عمم اینا(که اونجا زندگی میکنن) رفتیم طرقبه از بس سرد بود بخاری روشن کرده بودیم من یه دفعه حوس بستنیم کرد به بابام گفتم: بابا من بستنی میخوام!

بابامم خندید هیچینگفت بعدش رفتیم یه جا پارک کردیم که بریم نخود بخریم تا از ماشین پیاده شدم انگار تا مغز استخونم یخ زد از سرما شده بودم عین موش بعد هم برام میخندیدن میگفتن ارمیتا بیا بریم برات بستنی بخریم منم گفتم : من گه بخورم یاد بستنی بیفتم دیگه تو این هوای سرد!

بعد اون ماجرا هم خبر دار شدیم سارا  (دختر عموم) داره نینی میاره خلاصهکلی خوشحال شدیم بعدش شب شد همه داشتن ورق بازیمیکردن الا من!

اخه حکم بازی میکردن من بلد نبودمممممممممممممممممم

من فقط رامی و ۷ خبیث بلدم

ولی اونا تنها بازیایی که نمیکردن این دو تا بازی بود

راستی بازم یه داستان قشنگ دیدم میخوام براتون بذازم:

!
گاو ماما می کرد٬گوسفند بع بع می کرد٬سگ واق واق می کرد
همه با هم صدا می زدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید
او به شهر رفته ٬ و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند
او هر روز صبح بجای غذا دادن به حیوانات٬جلوی آینه به مو های خود ژل می زند٬ موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،
چون او موهای خود را گلت می کند
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد٬
کبری به او گفت که تصمیم بزرگی گرفته است٬
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند٬
چون کبری با پترس چت می کرد
پترس همیشه پای کامپیوتر نشسته بود و چت می کرد.
پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد
چون زیاد چت کرده بود
او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند
پترس در حال چت کردن غرق شد و مرد
برای مراسم تدفین او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود
اما کوه روی ریل ریزش کرده بود٬
ریز علی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت٬
ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد٬
ریز علی چراغ قوه هم داشت٬
اما حوصله دردسر نداشت
قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد٬ کبری و همه مسافران مردند
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت٬
خانه مثل همیشه سوت و کور بود٬
الان چند سالی هست که کوکب خانم٬ همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد٬
او حتی مهمان خوانده هم ندارد٬
او اصلا حوصله مهمان را ندارد
او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند٬
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد٬
او آخرین بار که گوشت خرید٬
چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخته بود.
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد٬
چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد
و دیگر به همین دلیل است که کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ را ندارد
خیلی قشنگ بود
بوی حقیقت میداد!
راستی............... در جریانات کلاس پیانو ام هستین؟؟؟؟
بلاخره اهنگ love story رو یاد گرفتمممممممممممممممممممممممممممممم
بگین هوررااااااااااااااااااااااااااا
چند وقت پیشا استاد قدیمیم امد پیانومو کوک کنه خیلی دلم براشتنگ شده بود
کوک پیانو ۲ ساعت تمام طول کشید
میخواستم چند تا عکس از پیانوم بذارم اپلود نشد
اها این مدرسه ی بی شعور ما مارو از اول سال تاحالا یه بارم اردو نبردن اونوقت چند روز پیشا ناظممون اومده سر کلاس بهمون میگه  جمعه میخوایم ببریمتون اینچه برون
ما هم همون جا اب پاکیو ریختیم تو دستشون گفتیم ما اردو بیا نیستیم!
مسخره ها مارو میخوان بعده سالی ماهی ببرناردو اونم جمعه
اونم چه جایییییییییییییییییییی!
اینچه برون
خلاصه که اینقد سرشون غر زدیم اونا هم لج کردن تا ۲۵ اسفند برامون امتحان میانترو گذاشتندبیرا هم گفتن اگه یه نفرتون غیبت کنه من براش صفر میذارم اگه همتونم غیبت کنین من براتون صفر میذارم پس الکی با هم دیگه قرار نذارین که مثلا بعد ۲۱ ام دیگه کسی نمیاد مدرسه
از این خبرا نیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
خلاصه ما همون موقع افتادیم به غلت کردن ولی ............... افتاده بودن رو دنده لج
به درککککککککککککککککککککککککککککککک
اها اینو یادم رفت بهتون بگم موقع امتحانا ترم یک مامانمو تمام خاله هام با هم دیگه تصمیم گرفتن برن پیش داییم واسه کریسمس!
حالا تو بیا اینا رو منصرف کن
خلاصه که یه وقتی به خودم اومدم دیدم بلیت مامانم دستشه فردا همگی  میپرن!
دقیقا دو روز مونده بود به امتحانا که مامانم رفت دو ساعت بعدشم من از بیکاری رفتم تو حیاط بسکتبال بازی کنم چنان زمینی خوردم که دستم شکست
وا ی ی ی ی ی ی نمیدونین چقد درد کشیدم که
با گریه زاری رفتم خونه داداشم دید دارم گریه میکنم گفت چی شده منم بش گفتم دستم شکسته بعد بدو بدو از تو یخچال پماد اورد گفت بمال به دستت خوب میشه!
منه از خدا بی خبرم گرفتم مالیدم پمادو...................................
درد داشتم دردش ۳۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ برابر شد
خلاصه که فقط درد کشیدم تا موقعی که بابام اومد رفتیم بیمارستان
چشمتون روز بد نبینه تا پای نحسمو وارد بیمارستان گذاشتم یه نفر مرد .... یه تصادفی اوردن....... یه نفرم سکته کرده بود اوردن.......... یه امبولانسم اژیر کشون اومد یه  پیرزنو اوردن که از پله ها سر خورده بود پایین بیهوش بود
وقتی  این چیزا رو دیدم درد خودمو فراموش کردم به خودم قول دادم تا عمر دارم اصلا دورو بره پزشکیو پرستاریو کلا هر چیزی که به بیمارستان مربوط میشه رو خط بکشم
خلاصه که مامانم  با خاله هام یه  د. سه هفته ای اونجا موندنو بعدش برگشتن
معدلارم دادن افتضاح شدم ۱۹.۰۶ اول دبیرستانماااااااااااااااا یکمی بلاخره افت هست
ایشالا ترم دوم بهتر میشه
من برم
بای بای
 
 

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت19:33توسط *♥ДЯற!TД♥* | |